در بیکرانه ی زندگی…

در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم کرد، رنگ آبی آسمان که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم هست.

در شگفتم که سلام آغاز هر دیدار است. ولی در نماز پایان است، شاید این بدان معناس که پایان نماز آغاز دیدار است.

خدایا بفهمانم که بی تو چه میشوم، اما نشانم نده. خدایا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد.

کفش کوﺩکی را ﺩﺭیا ﺑﺮﺩ. کودک روی ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ: دریای دزد.

آنطرف تر ﻣﺮدی که صید ﺧﻮبی ﺩﺍﺷﺖ، ﺭﻭی ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭیای ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ.

ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ.

ﭘﻴﺮﻣﺮﺩی ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪی ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ، ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎی ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ.

ﻣﻮج ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ. ﺩﺭیا ﺁﺭﺍﻡ گفت: ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ دیگرﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ، ﺍگر ﻣیخوﺍهی ﺩﺭیا ﺑﺎشی.

بر آنچه گذشت، آنچه شکست، آنچه نشد. حسرت نخور، زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد…

زندگیموفقیت
Comments (7)
Add Comment
  • saeed050280

    بسسسسسسسسسسسسسسسسسیار قشنگ (:

  • WDSA

    سپاس .. خیلی عالی بود ….

  • Beetle

    best

  • mac777

    بسیار زیبا
    مخصوصا سه خط اول

  • ketan

    بسیار زیبا.سپاسگزار

  • محمد

    بسمه تعالی
    بسیار عالی

  • احمد

    بسیار عالی خیلی زیبا بود احسنت